ای یار من در عاشقی یکبارگی پیچیده ام
اینبار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل را زجان برکنده ام و زچیز دیگر زنده ام
این بار عقل من زمن یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
عقل ودل اندیشه را از بیخ وبن سوزیده ام
من خود چرا ترسم ازاو شکلی بکردم بهر او
من گنج کی باشم ولی قاصد چنین گزیده ام
در دیده من اندرا در چشم من بنگر مرا
زیرا برون زین دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست با می سرخوشی
من مست بی می سرخوشم
تو با دهان خندان لبی
من بی دهان خندیده ام