دیروز روزه خنده داری بود....
سوار اتوبوس شدم که برگردم خونه ساعت حول وحوش 6 بود .خوشحال شدم که چه عجب اتوبوس خلوته ، نه مثه همیشه که فقط برای چند دقیقه ای طی مسافت باید قلبم رو تو دهنم حس کنم!گاهی وقتها با خودم فکر می کنم اتوبوس یه تمرینه واسه ضد ضربه شدن!.جالبه که شورای شهر داره به 50 تومانی شدن بیلیت ها فکر می کنه!اتفاقاً صبح که داشتم می رفتم کلاس توی راه همینطور با خودم فکر می کردم چقدر بشر دوستی ادما ازا یده هاشون می تونه مشخص بشه!آخه کسی نیست بگه بلیتها رو از 10 تومان کردین 30 تومان چه فرقی به حال مسافرین کرد ؟! فشارهای بدنی که بیشتر شد، تنفس که مختل تر شد و.....
و کارگر بیچاره ای که مجبوره سر صبح به خاطر یه لقمه نون بره دم خونه ها دنبال کارچی؟ ،آره خوب 50 تومان بده دیگه ، اون که نون نداره بخوره ، 50 تومن هم بده دیگه.بگذریم باز فردا می گن شایعه کردی که بلیتها می خواد 50 تومن بشه .
بنابرین به دوستان عزیز که اصلاًٌ به من سر نمی زنن بگم این فقط یه حرف بود حالا دیگه خدا عالمه....
کتابمو باز کردم تا اعصابم از دسته ترافیک خورد نشه که ناگهان هم زمان با یه صدای گوش خراش دیدم دختر جلوییم افتاد رو میله که جلوی صندلیش بود و ایستاده ها هم چند قدمی پرت شدن جلو...!
اتوبوس یه ترمزه بد جور زده بود ، نمی دونستم بخندم یا بگم وای چی شده !
خلاصه بگم یه ماشین از پشت به اتوبوس زده بود حالا ما وسط بلوار مجبور بودیم پیاده بشیم...
با خودم می گفتم چه خنده دار بود....اما هنوز هیچی ازآینده نمی دونستم...
وارد جزئیات نشم بهتره. من تاکسی سوار شدم اما اشتباه ...!
یه دفعه دیدم من ترمینال رسیدم!!!!گم شده بودم!تو دلم مثه نی نی ها می گفتم مامانی جونم انگار نه انگار که 21 سالمه!!
من اصلااونجاهارو بلد نبودم و خیلی چیزای تر سناکی دیدم که از ترس به خودم لرزیدم!
ولی واسه خودم و جامعه ام متاسفم ....ازآخر پس از کلی پرس و جو راه رسیدن به خونه رو پیدا کردم . مثه موشه کور که راه پنیر رو پیدا می کنه .
حالا می خوام تاکسی سوار شم ، کلی ماشین جلوم بوق می زدن ولی هیچ کدوم تاکسی نبود، فکر کردم چقدر فرهنگ جامعه پایینه و چقدر زندگی واسه قشر فقیر جامعه سخته ، نه از لحاظ مادی تامینن نه از لحاظه روانی ... امنیت اون جا واقعاً صفربود ، اما اون آدما مرتکبه چه ظلمی شدن که باید با این زندگی کنار بییان ؟!مشکل اینجاست که همه ى ادمای این جامعه فقط به فکر خودشونن ، همه، من هم همینطور . بعد اسمه خودمونن می زاریم مسلمون .
مجبور شدم کلی راه رو پیاده برم .اما نمی دونستم باید نگران باشم که چرا گم شدم و چه کنم یا به خودخواهی خودامون فکر کنم؟؟همیشه دو نوع سوال تو ذهنه منه که بی جواب می مونه معمولاً..ما همه سرمون رو مثه کپک کردیم زیر برف و........
آنان که تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند، مرده های خاموش و پلید تاریخند ، من و خدا و عشق این سه هرگز شکست نخواهند خورد . بزرگترین فاجعه ى بشریت از هم جدا افتادن این سه بعد وجودی است.
زنده یاد دکترعلی شریعتی
