در دل من چیزی هست، مثل یک بیشهء نور،
مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم
تا سر کوه
دورها آوایی ست،که مرا می خواند...
"سهراب سپهری"
در دل من چیزی هست، مثل یک بیشهء نور،
مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم
تا سر کوه
دورها آوایی ست،که مرا می خواند...
"سهراب سپهری"
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی
|
ای یار من در عاشقی یکبارگی پیچیده ام
اینبار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل را زجان برکنده ام و زچیز دیگر زنده ام
این بار عقل من زمن یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
عقل ودل اندیشه را از بیخ وبن سوزیده ام
من خود چرا ترسم ازاو شکلی بکردم بهر او
من گنج کی باشم ولی قاصد چنین گزیده ام
در دیده من اندرا در چشم من بنگر مرا
زیرا برون زین دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست با می سرخوشی
من مست بی می سرخوشم
تو با دهان خندان لبی
من بی دهان خندیده ام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی
|
پدر چند روزی است که صدایت نمی زنم ،
چند روزی است که داد نمی زنم پدر ...
نمی دونم چرا اینجا می نویسم ...!!
نمی دونم ولی یه حسی به من می گه اگه تو رو اینجا صدا بزنم .. به یه صدای جاودانه تبدیل می شه ..صدایی که همواره خواهد بود چون جاودانی تو...
همه می خوانند پس روح پدر نیز جاری است ....!
پدر تنهایم نگذار ، خودت بهتر از هر کسی می دونی این دنیا توهمی بیش نیست .هم خوشی هایش چنین است هم سختی هایش...
اقليم خدا را بجوي آنگاه همه چيز بر تو فرود خواهد آمد
بالاترين را جستجو كنيد،
بقيه اجزاي زندگي سر جاي خود قرار خواهند گرفت.
اين هدف از زمزمه هيو است.(اک)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط هانیه قانعی
|
چند روزی است که نمی دونم از دنیا چی می خوام؟!
نمی دونم چرا اینقدر زود ناراحت می شم؟!
حس می کنم درگیر یه خلا روانی ام که مثه یه جاذبه هولناک دائما منو به سمت خودش می کشه .
درد نمی کشم…. اما اشک می ریزم..!
فریاد نمی زنم …. اما اشک می ریزم…!
به مبارزه برنمی خیزم اما اشک می ریزم…!
از عالم و ادم کینه ای ندارم…. اما اشک می ریزم..!
به خداوند خدا ایمان و توکل دارم …. اما اشک می ریزم…!
دیشب با اینکه خیلی خوابم می اومدولی سوال ذهنی ام خواب را بر من روا نمی داشت!
پس از مدتی تامل به نکته ای رسیدم :
که شاید من هنوز هم از زندگی ام متوقعم …
با اینکه توی این چند ماه کاملا زیرورو شده بودم و با تمام وجود فهمیدم که همه چیز در دست اوست اما بازهم توکلم 100% نبود
و من باید فقط اکنون رو ببینم و به قول سهراب سپهری زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است .
باید در لحظه زیست و بی توقع از زندگی و مخلوقات پدر …
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی
|