تبليغاتX
سریان عشق
جمعه 28 دی1386

 

بودم ، بودی ، بودند ، هستم ، هستی ، هستند ، خواهیم بود ، خواهی بود ، خواهند بود..

هیچ فعلی از فعلیت نمی افتد ، چرخ روزگار می چرخد فقط تو می آیی ، او می رود ، تو می روی ، دیگری می اید و....... هم چنان بقا در کره ى خاکی تداوم دارد....!

اما نهایتاً بشر به کجا می رسد؟ این همان چیزی است که بشر حتی از تفکر به ان دائما طفره می رود.......ایا اگر به نتیجه ای هم می رسید باز هم تغییری در نحوه ى گردش روزگار رخ می داد؟

چه حماقت محضی!

شاید باید چون گوسفند سرمان را به زیر افکنیم و برویم دنبال علف...........!

شاید......!

ایا غیر از این کار دیگری می توان کرد؟

اما در این سربزیری متمدن، گوسفندی به ظاهر مقتدر و جاه طلب علف سبز و تازه ای را از دهان تو بی دلیل بیرون می کشد !تو چه می کنی چه می توانی بکنی ؟ جز انکه سرت را اندکی بالا اوری و آسمان ، این برهوت دور را ببینی و باز به عظمت بی عظمتی حضور خود پی ببری .... چه حماقتی ..... روزها می گذرد و تو ان گوسفند به ظاهر توانمند و با اختیار ، به ظاهرمتمدن و به ظاهر عاقل به اسمان می نگری اما چرخ روزگار نهایتاً به تو می فهماند که کله ات را دوباره بر زمین افکنی حتی بیش از قبل ...!

علف تو خورده شده اشکالی ندارد. مجبوری با صدایی ملایم و مادرانه به خود بگویی : گوسفند من ، اگر علفت خورده شده غمی نیست . سرزمین پهناور است و علوفه زیاد.....

و گوسفند خائن چه ؟

هیچ فقط بر خود می بالد بر هوش و ذکاوت خود که علفی را ربوده....ها ها ....

و تو مجبوری فقط به علف فکر کنی ان هم نه علفی که ربوده شده نه، فقط علوفه ای که دوباره در انتظار بلعیده شدن توست!! زیرا تفکر به غیر از این تو را به جنون می کشاند.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~