تبليغاتX
سریان عشق
چهارشنبه 18 مهر1386

   عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده

    سر فرو بردم در اينجا تا كجا سر بر كنم

 

آري به ياد مي آورم آن لحظه را آن ثانيه را ، بگمانم يك شب زيباي پائيزي بود . آه كه چه بگويم از عظمت آن ثانيه ، ثانيه اي بود كه تو با نهايت جلال و قدرت ، عطو فت گرمت را نيز بر من نمايان ساختي ، همان ثانيه اي كه سراسر شوق و احساس بودم آنقدر كه در پوست خود نمي گنجيدم انگار من پري بودم كه در آسمان تو در حال پرواز بود ، مملو از خنده بودم ، خنده هايم را مي ديدم حسش مي كردم حتي لمسش مي كردم خنده ام هم چون قهقه اي بود نه از قهقه زيباتر ، به زيبايي و شكوه لبخند بود ، شكوه يك لبخند ، لبخندي كه تمام وجودم را در بر گرفته بود . هم چون خون در تك تك سلولهاي بدن جاري مي شود درست است مبدأ لبخند هايم دهانم بود اما منشأ آن قلبم ! ميدانم كه تو اي روح من تا به حال چنين خنده اي را نديده بودي ، هرگز... هرگز....

خنده هايم از براي قدرت و جلال تو ، پروردگار بود ، قدرت و جلال تو كه عظمت سكوت را شكاند اما به محيط زيبايي غير قابل وصفي بخشيد ؛ مهرت را ديدم ، ديدم كه گفتي بنگر ، بنگر فرزندم ، من نگريستم وه آنجا چه بود ، خلوت احساس ، آه چه مي گويم ، خلوت احساس چه معنايي دارد ؟ نه ،...  همان خلوت احساس بود يعني در زيبا ترين سكوت، خلوت وجود، احساسي متجلي مي شد كه سكوت را با تمام عظمتش زيبا و زيبا تر مي ساخت.

اي روحم ، مي دانم تا به حال چيزي زيبا تر از يك سكوت صبحگاهي نديده اي مي دانم حتي نمي تواني آن چيز را تصور كني آن چيزي كه زيبايي سكوت را لحظه به لحظه افزونتر مي سازد . اما اين يك حقيقت است حقيقتي كه حيرتي نهفته در لابه لاي شكوهش دارد ، باز دوباره سكوت شكست ، چه شكستني ، قلبم به وفور در تلاطم بود ، حس عجيبي در دهليزها و بطن هايش قدم مي زد نترس و شجاع به يكايك حركات زمان خيره شده بود شايد بتوان حس او را چون احساس گرم فرزندي دانست كه پس از گذر اندك زماني با لبان پر مهر مادر گلگون مي شود و با نوازش نرم او بلورهاي رنگين اميد در چشمانش دست در دست هم به پاي كوبي مي پردازند. فرزندي كه نظاره گر چهره لطيف مادرش مي شود. چه بگويم احساسم حتي از اين هم بسي ژرفتر بودانگار بغضي گلويم را مي فشرد زبان چه نا توان است و لغات چه حقير ، حقير ، حقير .....


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
سه شنبه 17 مهر1386

 

پيام دادي كه روزت مبارك و خدا مي داند چه شيطنت كودكانه و شيريني پشت اين كلماتت پنهان بود وقتي كه مي نوشتي ،  روز جهاني كودك ... !

و باز خدا مي داند چقدر آن لحظه آرزو كردم اي كاش كودك بودم و امروز روز جهاني من بود براستي . هر چند مي دانم حالا ديگر آنقدر فاصله گرفته ام از روزهاي كودكي كه انگار هيچوقت طفل نبوده ام و شوري نداشته ام . نيچه مي گويد : « هر مردي بايد به جديتي در زندگي اش برسد كه يك كودك هنگام بازي دارد . » كاش امروز آن جديت به من باز مي گشت .

جسمم هنوز جوان است . چند سالي فاصله است ميان من و اضمحلال جسم ، اما روحم ... .

هنوز مي توانم سوار دوچرخه سبز رنگ كودكي هايم شوم و بي خستگي ساعتها دور باغچه بچرخم و بچرخم و بچرخم . دوچرخه ؛ غافلگير كننده ترين هديه اي كه تابحال گرفته ام و شايد ديگر تكرار نشود آن نيمروزي كه پدرم آرام از رختخواب بيدارم كرد و جلوي چشمهايم را با دست بزرگش گرفت و به حياط برد ، دستش را كه از روي چشمهايم برداشت ... شايد فقط خدا بداند كه تمام سلولهاي تنم مي خواست از شادي فرياد بزند . زير نور خورشيد يك دوچرخه سبز رنگ مي درخشيد . امروز چه چيزي مي تواند آن شادي را به من باز گرداند . يك مگان مشكي يا ...؟!

پنج ساله بودم آنروزها .

 و هنوز مي توانم بعد از ظهرها وقتي كه همه خوابند يواشكي با دختران همسايه گرگم به هوا بازي كنم يا سر يك بستني ، با پسران چموش ته كوچه ، زير آفتاب داغ تابستان ، تا آخرين ذره انرژي ام ، گل كوچك بزنم .

هنوز مي توانم ... ؟!

انگار دارم شطحيات مي بافم . حتي اگر جسمم هم قادر باشد اينچنين رفتار كند ، ديگر روحم مدتهاست توانا نيست .چه زود بزرگ شدم ! بزرگ شدني كه في النفسه هيچ مزيتي نداشت . نه در ظاهر نه در باطن .

خانم مجري برنامه كودك هميشه مي گويد :

بچه هاي خوب ظهرها كه بزرگتراشون مي خوابن سر و صدا نمي كنن !

بچه هاي خوب هميشه به بزرگترها احترام مي ذارن !

بچه هاي خوب به بزرگترها كمك مي كنن !

 

حالا بزرگ شدن ، مرا يكي از همين بزرگترها كرده است كه بايد بچه هاي خوب كمكم كنند ... چقدر نيازمند كمك اين كوچكترهاي بزرگم !

پشتم را مي لرزاند اين سخن مسيح (ع ) كه مي گويد :

« هيچكس به ملكوت خدا راه نمي يابد پيش از آنكه دوباره كودك شود . »

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
جمعه 13 مهر1386

تنها چیزی که می توانم در جواب خودم بگویم این است که قلم تو مرا بس بهت زده کرده است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 11 مهر1386

دوباره براي خودم مي نويسم ! براي خود دير يافته ام . آن خود ديگرم .

مي گويي آگاهي به من ، ذهنم و حتي اداهاي مرا مي داني ، حالا چه آنجا باشم يا هر جا ! بازي زندگي ... .

 چطور ممكن است نگران نشوم . وقتي نوشته اي در شرايط بدي هستي ، چطور مي توانم آسوده باشم؟ همه چيز مرا نگران مي كند . عدم تمركزت (چرا ؟! ) ، اين معلق بودن ، اين فاصله فيزيكي ، اين بي تفاوتي نگرانم مي كند و اين كاغذ خط خطي روحت ... روحم .

چه كسي اين نوشته را مي نويسد ؟ من يا ديگري ؟! مي نويسم من بخوان تو .

اگر كه اين ديوانگي رهايم مي كرد ؛ دلم مي خواست هميشه شاد باشم و با طراوت . آنقدر جوان كه مدام طراوت لحظه نخست را باز يابم و روي نيمكتي در سايه خنك درختي نشسته باشيم . حتي اگر نخواهم يا نخواهي حرفي بزنم ، حرفي بزني .

 سكوت .

 اما من ميخواهم بشنوم حتا اگر زمزمه باشد و توي دلت .

 حس بينايي ات قوي بود ؟

من هم بوها را خوب تشخيص مي دهم و خوب مي شنوم ، اما خوب نمي بينم . من نزديك بينم . اما آن  خيلي دورها مي بينم هنوز مگسي را كه روي سيم برق نشسته است ، تنها . مگسي كه مزاحم نيست و بهانه ماندن است !  

 آيا خدا مي تواند ناممكن را ممكن كند ؟ و من بخوابم كنار خودم  روي همان نيمكت و اين خستگي از روحم به در رود ( اين حال و هوا از كجاست ؟ ) . چقدر بايد هزينه كنم براي خوابيدن روحم ؟ حتي اگر هزينه اش انساني باشد ، مي پردازم . حاضرم جسمم را بپردازم ، تنها دارايي كه دارم ......................................

رها كنم . چه مينويسم ؟ چه مي خواني ؟ به سرحد جنون رسيده ام . كاش روحم جوان بود ، چون كسي كه در آرزوي بهترين چيز است سرخورده از زندگي پير مي شود و كسي كه مهياي بد تربن چيز ، زود هنگام مي پوسد ، اما آنكس كه ايمان دارد جاودانه جوان مي ماند .

 كاش ايمان داشتم و مي توانستم روحم را در دعايي خلاصه كنم .

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
سه شنبه 10 مهر1386

اینو واسه نویسنده وبلاگم نوشتم!!! یعنی .... من؟؟؟!!!

می دونم که تو اینو می خونی ،جای دیگه واسه نوشتن نداشتم!!

هیچ وقت مهم نیست که نوشته ها کجا نوشته بشن فقط مهم اینه که نوشته بشن....!

نمی دونم چی بگم با اینکه می دونم با خودت چی گفتی و چی تو فکرته ! حتی حاضرم شرط ببندم که چه ادایی در می یاری ، اگه الان اینجا بودی !!

نمی دونم یه دفعه ....اما بازی زندگی واسه خودش می بره و می دوزه ....من تو شرایط بدی هستم ، البته نگران نشی ...  نمی دونم شاید من اینجوری برداشت می کنم ....بهر حال احساس می کنم تو فضا معلقم ، نه می تونم بالا برم و نه پایین ، احساس می کنم همه وجودم مثه یه کاغذ خط خطی شده است که هیچ جای سفیدی واسه نوشتن نداره ....همه نوشته ها رو پس می زنه!  فقط خوشحالم که می دونی من دیوونه ام ....همین کلی نعمته !!

گفتم یه مدته بی تفاوت شدم حلا دیگه یه چیزی بالاتر از بی تفاوتی  ....اصلا نمی تونم درس بخونم ، تمرکز ندارم.....یاد اون فیلمه افتادم که حسه پسره تو بویایی قوی بود....!می بینی چقدر خل شدم..

می خوام بخوابم روی همون نیمکت ! ولی این دفعه می خوام روحم بخوابه نه اینکه فقط جسمم بخوابه .....تا حالا فکر کردی اگه روحم می شد بخوابه چقدرلذت بخش بود؟!حتی اگه می شد واسه خوابییدن روح کلی هزینه کرد حتما اینکارو می کردم ...

بهر حال واسم دعا کن و تو دلت حرف نزن ، به من بگو.....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
دوشنبه 9 مهر1386

  حقیقت نهایی ماورای ان چیزی است که بتواند در قالب کلمه بیان شود . در تمامی موجودات تمامی جهان ها جز ذرات غباری نیستند . لحظه ایمن، لحظه ی دیگر گمگشته و سر گردان، هم چون کفی روی اب دریا که از هیچ زاده شده تا نابود شود .لکن روح مستقل و به کمال رسیده نابودی نمی شناسد و همواره همان گونه باقیست که بود ؛ او قرین خدا است از قماش خداست ......

 

 

چقدر تنفر اور است مشاهده هزاران هزار دروغگوی زبر دست و موفق که هم چنان درگیر وار پی گیر ی مشاغل منظم و همه جانبه خود لحظه ای از جستجوی چاشنی های مذهبی و فلسفی باز نمی شینند  تا ان مطالب و موعظه های معنوی خود را شیرین و نورانی جلوه دهند...

 

و من در این میان چه هستم؟همین تنفر اور است !دروغگی کوچکی که برای بقای خود تقلا می کند ...هاها....

 

یافتن خرسندی در درون خود مشکل است ، اما یافتن ان در جای دیگر غیر ممکن . عشق مانند ایثار است، همیشه از خانه شروع می شود ...

و پدر گفت:

هر انچه بیشتر عشق بورزی از من سر شار تر خواهی بود ....

             ...................................

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
یکشنبه 8 مهر1386

اگر زنده نبودم

سينه سرخ ها كه آمدند

به آن كه كروات سرخي دارد

خرده نان يادبودي بده

 

اگر نتوانستم از تو تشكر كنم

- زيرا كه در خواب هستم -

خواهي دانست كه در تلاش آنم

با لبي از سنگ خارا

 

( اميلي ديكنسون )

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1 مهر1386
پیرمردچینی در خواب دید که پروانه ای شده است که می خوابد و در رویای خود انسان می شود.از آن روز به بعد هیچ گاه نفهمید پروانه ای است در رویای یک انسان ، یا انسانی است که در خواب پروانه بوده است !
 (چوانگ تسو )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~