عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده
سر فرو بردم در اينجا تا كجا سر بر كنم
آري به ياد مي آورم آن لحظه را آن ثانيه را ، بگمانم يك شب زيباي پائيزي بود . آه كه چه بگويم از عظمت آن ثانيه ، ثانيه اي بود كه تو با نهايت جلال و قدرت ، عطو فت گرمت را نيز بر من نمايان ساختي ، همان ثانيه اي كه سراسر شوق و احساس بودم آنقدر كه در پوست خود نمي گنجيدم انگار من پري بودم كه در آسمان تو در حال پرواز بود ، مملو از خنده بودم ، خنده هايم را مي ديدم حسش مي كردم حتي لمسش مي كردم خنده ام هم چون قهقه اي بود نه از قهقه زيباتر ، به زيبايي و شكوه لبخند بود ، شكوه يك لبخند ، لبخندي كه تمام وجودم را در بر گرفته بود . هم چون خون در تك تك سلولهاي بدن جاري مي شود درست است مبدأ لبخند هايم دهانم بود اما منشأ آن قلبم ! ميدانم كه تو اي روح من تا به حال چنين خنده اي را نديده بودي ، هرگز... هرگز....
خنده هايم از براي قدرت و جلال تو ، پروردگار بود ، قدرت و جلال تو كه عظمت سكوت را شكاند اما به محيط زيبايي غير قابل وصفي بخشيد ؛ مهرت را ديدم ، ديدم كه گفتي بنگر ، بنگر فرزندم ، من نگريستم وه آنجا چه بود ، خلوت احساس ، آه چه مي گويم ، خلوت احساس چه معنايي دارد ؟ نه ،... همان خلوت احساس بود يعني در زيبا ترين سكوت، خلوت وجود، احساسي متجلي مي شد كه سكوت را با تمام عظمتش زيبا و زيبا تر مي ساخت.
اي روحم ، مي دانم تا به حال چيزي زيبا تر از يك سكوت صبحگاهي نديده اي مي دانم حتي نمي تواني آن چيز را تصور كني آن چيزي كه زيبايي سكوت را لحظه به لحظه افزونتر مي سازد . اما اين يك حقيقت است حقيقتي كه حيرتي نهفته در لابه لاي شكوهش دارد ، باز دوباره سكوت شكست ، چه شكستني ، قلبم به وفور در تلاطم بود ، حس عجيبي در دهليزها و بطن هايش قدم مي زد نترس و شجاع به يكايك حركات زمان خيره شده بود شايد بتوان حس او را چون احساس گرم فرزندي دانست كه پس از گذر اندك زماني با لبان پر مهر مادر گلگون مي شود و با نوازش نرم او بلورهاي رنگين اميد در چشمانش دست در دست هم به پاي كوبي مي پردازند. فرزندي كه نظاره گر چهره لطيف مادرش مي شود. چه بگويم احساسم حتي از اين هم بسي ژرفتر بودانگار بغضي گلويم را مي فشرد زبان چه نا توان است و لغات چه حقير ، حقير ، حقير .....
ادامه مطلب