تبليغاتX
سریان عشق
پنجشنبه 29 شهریور1386

زندگي من پيش از پايان دوبار پايان يافت

 

اكنون بايد ديد

 

آيا جاودانگي حادثه سومي را هم

 

براي من آشكار خواهد كرد .

 

چه عظيم ، چه ياس آور

 

تصور آنچه دوبار بر من گذشت

 

جدايي تنها چيزي ست كه از بهشت مي دانيم

 

و تنها چيزي كه از جهنم مي خواهيم .

 

( اميلي ديكنسون )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
یکشنبه 25 شهریور1386

نگاه كن ، بر روي همان درخت

دو پرنده ، دوستان صميمي ، همنشين.

اين يكي از ميوه رسيده لذت مي برد

آن يكي نگاه مي كند اما چيزي نمي خورد

بر روي چنين درختي روح من دولا شده است

در حالي كه فريب ناتواني خويش را خورده است

تا اينكه مي بيند خدا چقدر بزرگ است

روح من از درون افسوس به آسايشي سريع مي رسد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
شنبه 24 شهریور1386

 

    

و آن هنگام كه انسان به كره خاكي ، زمين هبوط كرد،
نياز
، همسفر لحظه به لحظه قدم هاي او گشت ؛ نياز براي حفظ بقا .

و همين نياز انسان را از حقيقت آفرينش دورتر ساخت به طوريكه رنگ زيباي  حقيقت را از روح او زدود

و خود را پر رنگتر از هميشه بر واقعيت زندگي تحميل كرد

هم چون تازه پادشاهي كه بر تخت شاهي خيمه زده و آن را با تمام قوا حفظ كرده .

گردش زمان تغييري در جريان عشق خالق يكتا ايجاد نكرده اما انسان را دردمندتر

ساخته دردي مرموز ، سوزنده ؛ او را در نيازها غرق كرده . درد فراق از پدر...

اما روزي اين درد بايد برخيزد ، مبارزه كند براي بقاي انسانيت

براي بقاي عدالت

براي بقاي صداقت

براي بقاي حس نوع دوستي

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 22 شهریور1386

تنها آن کس که میتواند چنان در خود جمع شود که کمترین جا را بگبرد حیاتی ژرف دارد.

گاستون باشلار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 21 شهریور1386

... از پس هزار و يك دليل و بهانه ذهني كه تلقينت مي دهد كه چرا بايد از برج عاج عافيت انديشي ات خارج شوي ، چرا بايد رنج قلم زدن را بر خود هموار كني يا اينكه ناز واژه هاي مانده در هزارتوي ذهنت را بكشي؛

از پس همه اين پرسشها باز بسوي سفيدي كاغذ كشيده مي شوي و باز اين ميل مبهم به نوشتن رهايت نمي كند.

انگار بايد خودت را جايي ثبت كني ، حتي بي اهميت ترين بخشهاي وجودت  را ؛ در يك دفتر خاطرات همگاني .

 يك خود آزاري آگاهانه ترا بسمت قلم و كاغذ مي كشد يا صفحه كيبورد .

 

...چه چيز باعث مي شود حضور در اين فضاي بيكران مجازي چنان اهميتي يابد كه به رغم همه مشغله هاي فكري و كاري و از ديگر سو نيروي شديد بازدارنده آسايش طلب ، باز بخواهي به جمعي داخل شوي كه شايد هيچگاه ديده نشوي و جدي گرفته نشوي و نه اينكه جدي نباشي ، تو تلاشت را مي كني اما همين بيكرانگي فضاي مجازي ، حضورت را بي اهميت جلوه مي دهد . اين ديگري بزرگ .

واقعا چه چيز مجبورت مي كند دل مشغوليهايت را براي هر كس كه بتواند فارسي بخواند عيان كني؟ نوعي عريان كردن خود در مقابل ديگران . استريپ تيز روحاني !

 

روزگار ما با همه پيشرفتش به جلو ( براستي به عقب هم پيشرفتي وجود دارد به شرق يا غرب چطور؟! ) باز هم گويا نتوانسته ما را ازاين تنهايي تاريخي بيرون بكشد . امروز ديگر هر كسي قادر است به هر زباني تمنيات خود را در محيطي تعريف شده ثبت كند . اينجا اينترنت به مثابه آتش شبانه بزرگي است كه انسان نخستين را به گرد خود جمع مي كرد و وادارش مي كرد اتفاقات روزانه اش را، خواسته هايش را ، ترسهايش را ، قصه هايش را و هزاران چيز ديگر را براي دوستانش بازگو كند . حالا از آن روزگار هزاران سال گذشته ، اما جز پيشرفت تكنولوژيك چه عايد ما شده؟ آيا ما هنوز بازگو كننده همان قصه هاي گذشتگان خود نيستيم؟ ترسهاي ما چقدر متفاوت است؟ مهمترين بخشهاي وجودمان، غريزه و فطرتمان آيا دگرگون شده؟ هنوز گرايش به منبع ذي شعوري داريم كه معتقديم آفريننده ماست ، ميل به خوردن داريم ، هنوز خشمگين مي شويم ، به خواب مي رويم و خواب مي بينيم ، هنوز عاشق مي شويم ...

 

شيطانك ذهن نهيب مي زند : كه چي ؟! اينها را براي كه نوشته اي؟ براي چه نوشته اي؟ مي گويي براي هزار و يك خواننده اي كه ممكن است سري به صفحه من بزنند ؛ كه عملا اين اتفاقي بعيد است . پس چرا باز پافشاري مي كني به نوشتن؟ گيريم كه همه فارسي زبانان جهان نوشته هايت را بخوانند و آن را دنبال كنند ، دغدغه هايت را بدانند ، حتي به سنت مجلات زرد ، از رنگ ، غذا و اتومبيل مورد علاقه ات آگاه باشند ، اما باز كه چي؟ همانند ترومن ، نمايشت روزي براي همه تكراري مي شود و تو باز تنهايي ...تنها در ميان جمع  بودن چه سخت است .

 هنوز اما  قطعه اي گم شده وجود دارد كه اين شيطانك ذهن آن را درك نمي كند . شايد همگان نوشته هاي ما را بخوانند ، اما ما براي همگان نمي نويسيم ، بلكه فقط براي آناني مي نويسيم كه داوريشان برايمان مهم است . كساني كه دوستشان داريم و شايد براي هيچكس ...

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:44 قبل از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
شنبه 17 شهریور1386

سلام دوستان عزیز !!
بالاخره منم به جمع وبلاگ نویسان پیوستم . اونم چه زمانی ، وقتی که ملت دارن واسه ارشد درس می خونن !! واقعاً منم وقت گیر آوردم ..... نه ، همیشه دوست داشتم یه وبلاگ داشته باشم ولی نمی دونستم که
How can I
?!! البته فکر کنم تا 5 ، 6 ماه دیگه نمی تونم چیزی اضافه کنم .همین واسه خالی نبودن عریضه کافیه...
به هر حال هر کسی به این وبلاگ من سری زد ازش خواهش میکنم واسم دعا کنه که از شر این ارشد لعنتی به خیروخوشی خلاص بشم ....
الان قیافه ی کله گنده های دانشکده و پر ادعا های دانشکده جلوم اومد ... به قول دو سال پیش زهرا " وی ... و مهدیه هم " وای مامانم اینا ...! "
یه جمله ی عشقولانه نوشتم که به نظر خودم خیلی باحاله ... !
Thou art in my mind , in my heart & I wanna be with , my I wanna be with all my heart only u .I can't live with your thought . so take my hand ….
I wait for u , Iwait whol of my life …..
خوب فعلاً تا چند ماه دیگه بای .
راستی در نبودن من میتونید یه سری هم به
www.derakoolahehe.blogfa.com بزنید و با ترفندای باحالی آشنا بشید.
البته در نبودن من نسرین جون هم اگه حوصله داشت میتونه چیزی بنویسه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~