... از پس هزار و يك دليل و بهانه ذهني كه تلقينت مي دهد كه چرا بايد از برج عاج عافيت انديشي ات خارج شوي ، چرا بايد رنج قلم زدن را بر خود هموار كني يا اينكه ناز واژه هاي مانده در هزارتوي ذهنت را بكشي؛
از پس همه اين پرسشها باز بسوي سفيدي كاغذ كشيده مي شوي و باز اين ميل مبهم به نوشتن رهايت نمي كند.
انگار بايد خودت را جايي ثبت كني ، حتي بي اهميت ترين بخشهاي وجودت را ؛ در يك دفتر خاطرات همگاني .
يك خود آزاري آگاهانه ترا بسمت قلم و كاغذ مي كشد يا صفحه كيبورد .
...چه چيز باعث مي شود حضور در اين فضاي بيكران مجازي چنان اهميتي يابد كه به رغم همه مشغله هاي فكري و كاري و از ديگر سو نيروي شديد بازدارنده آسايش طلب ، باز بخواهي به جمعي داخل شوي كه شايد هيچگاه ديده نشوي و جدي گرفته نشوي و نه اينكه جدي نباشي ، تو تلاشت را مي كني اما همين بيكرانگي فضاي مجازي ، حضورت را بي اهميت جلوه مي دهد . اين ديگري بزرگ .
واقعا چه چيز مجبورت مي كند دل مشغوليهايت را براي هر كس كه بتواند فارسي بخواند عيان كني؟ نوعي عريان كردن خود در مقابل ديگران . استريپ تيز روحاني !
روزگار ما با همه پيشرفتش به جلو ( براستي به عقب هم پيشرفتي وجود دارد به شرق يا غرب چطور؟! ) باز هم گويا نتوانسته ما را ازاين تنهايي تاريخي بيرون بكشد . امروز ديگر هر كسي قادر است به هر زباني تمنيات خود را در محيطي تعريف شده ثبت كند . اينجا اينترنت به مثابه آتش شبانه بزرگي است كه انسان نخستين را به گرد خود جمع مي كرد و وادارش مي كرد اتفاقات روزانه اش را، خواسته هايش را ، ترسهايش را ، قصه هايش را و هزاران چيز ديگر را براي دوستانش بازگو كند . حالا از آن روزگار هزاران سال گذشته ، اما جز پيشرفت تكنولوژيك چه عايد ما شده؟ آيا ما هنوز بازگو كننده همان قصه هاي گذشتگان خود نيستيم؟ ترسهاي ما چقدر متفاوت است؟ مهمترين بخشهاي وجودمان، غريزه و فطرتمان آيا دگرگون شده؟ هنوز گرايش به منبع ذي شعوري داريم كه معتقديم آفريننده ماست ، ميل به خوردن داريم ، هنوز خشمگين مي شويم ، به خواب مي رويم و خواب مي بينيم ، هنوز عاشق مي شويم ...
شيطانك ذهن نهيب مي زند : كه چي ؟! اينها را براي كه نوشته اي؟ براي چه نوشته اي؟ مي گويي براي هزار و يك خواننده اي كه ممكن است سري به صفحه من بزنند ؛ كه عملا اين اتفاقي بعيد است . پس چرا باز پافشاري مي كني به نوشتن؟ گيريم كه همه فارسي زبانان جهان نوشته هايت را بخوانند و آن را دنبال كنند ، دغدغه هايت را بدانند ، حتي به سنت مجلات زرد ، از رنگ ، غذا و اتومبيل مورد علاقه ات آگاه باشند ، اما باز كه چي؟ همانند ترومن ، نمايشت روزي براي همه تكراري مي شود و تو باز تنهايي ...تنها در ميان جمع بودن چه سخت است .
هنوز اما قطعه اي گم شده وجود دارد كه اين شيطانك ذهن آن را درك نمي كند . شايد همگان نوشته هاي ما را بخوانند ، اما ما براي همگان نمي نويسيم ، بلكه فقط براي آناني مي نويسيم كه داوريشان برايمان مهم است . كساني كه دوستشان داريم و شايد براي هيچكس ...