تبليغاتX
سریان عشق
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387

 

حتی اگر به خاطرآرزوهایمان تموم این دنیا رو تصرف کنیم اونم نه تصرفی که حق کسی پایمال بشه ،

 نه تصرفی روا...

 اما

باز هم تهی هستیم حتی تهی تر از قبل ...!!

برو ..

بکوش..

.برای این کره ى خاکی ، اما چه نصیب تو می شود؟

هیچ چیز

جز زمینی شدن،

 جز فراموشی بارامانتی که یگانه پدر آسمانییمان

 بردوشمان نهاده، پدر من ،کودک تو در راههای زندگی گمگشته ام و نیازمند توام ، دست کوچکم را بگیر وتنهایم مگذار..امین.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387

 

پدر در این دنیا ما ضعیفیم و تو مقتدر ، آنقدر ضعیف و زبون که وقتی به ناتواناییمان فکر می کنیم نمیدانیم گریه کنیم یا بپذیریم ، نمیدانیم شاد باشیم که پروردگار قدرتمندی چون تو در برگیرنده تمام کاستیهایمان است یا اشک بریزیم که هیچ در دستان ما شکل نمی گیرد!!

آن اعتقادم( تفکر مثبت )فریبی بیش نبود فریبی که مرا از خود و خدایم دور ساخت....شاید اگر هیچگاه اعتقادی به تفکر مثبت نداشتم هم اکنون نمی توانستم این چنین با قاطعیت ردش کنم .... بازهم خوشحالم!!

زیرا که هیچ نیست که ارزش دلخوشی داشته باشد حتی رویاهایمان ... زیرا که وقتی به رویاهایمان میرسیم انگار به درک ان میرسیم که : عجب انتظار حقیری بود .

زیرا که نقاش خداست و سازنده رنگ نیز خداست...

زیرا که هیچ از ثانیه بعدی هستی خود نمی دانیم ...

هیچ نمی خواهم و از زندگی هیچ گله ای ندارم و نگران نیستم چون درک و اقتدار ومهر حامی من بس بالاتر از فهم من است. فقط می ترسم ثانیه ها بگذرند من هنوز در نقطه شروع ایستاده باشم....

آری این هم دست خداست، اما

.

.

.

.

.

.

روح خدا پذیرنده اما هاست؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
پدر.... در هیاهوی بودن تنها تو عشقمی دوستت دارم پدر ... دوستت دارم

پدر در هياهوي بودن فقط تو را ميخوانم ... پدر گوگولي من دوست دارم!!!.... پدر (جان لايتناهي) تو عشقي.....کي به خداش ميگه گوگولي!!؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
سه شنبه 10 اردیبهشت1387

 

بعد از ظهری نحس!! 

قسم می خورم پدر جز به تو به هیچ نیندیشم... به هیچ.....

قصه شهر فرنگی دروغه...

پدر حتی اگر زندگی  دنبالم دوید من نمی خواهمش.....هرگز....

فکر راحت ، نفسی خوش ، دل من می طلبد.....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387

 

دوست دارم دور از غوغای ملال آور و دروغ آمیز زندگی ، از این سردر لاجوردی این معبد به درون پناه برم ، از سایه روشنای خیال رنگ و خاموشی که بر کف معبد افتاده بگذرم ،به کنار آن چشمه رسم ؛ دست و رویم را با آن آب شستشو دهم ، چنانچه هیچ غباری بر چهره ام نماند و رنگهایم همه پاک گردد و " من " هایم همه رنگ بازد و همه خویش گردم ، یا همه زدوده از خویش ، هرچه دارم ، هر چه هستم بشویم ؛ هیچ نباشم .....................................................

 

وقتی این متن علی شریعتی رو می خونم احساس می کنم بیگانگی ام در توهم وجود کمتر شده ، احساس می کنم منی هست که چون من عاشق دوری از غوغای دروغ امیز زندگی باشد .... مسکن قلب من علی است!

هیچ نباشم ، آنقدر زوده شوم که هیچ هیچ گردم

 

 

غرقه در اخلاص و گداخته در شوق و محو شده در نیاز و بگذرم و به غرفه ای  پناه برم ؛  گوشه ای تنها بنشینم ...................................

 

 

دلم گرفته پدر ..... کمکم کن ، من را در خود غرق کن تا توهمات مرا به سوی خود نکشاند...پدر؛سخت نیازمند توام.....................................................................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 29 فروردین1387

 

در دل من چیزی هست، مثل یک بیشهء نور،

 

مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد 

 

بدوم تا ته دشت

                      

بروم

                               

  تا سر کوه

 

                                دورها آوایی ست،که مرا می خواند...

 

 

                                     

"سهراب سپهری"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
شنبه 24 فروردین1387

ای یار من در عاشقی یکبارگی پیچیده ام

اینبار من یکبارگی از عافیت ببریده ام

دل را زجان برکنده ام و زچیز دیگر زنده ام

این بار عقل من  زمن یکبارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام

عقل ودل اندیشه را از بیخ وبن سوزیده ام

من خود چرا ترسم ازاو شکلی بکردم بهر او

من گنج کی باشم ولی قاصد چنین گزیده ام

در دیده من اندرا در چشم من بنگر مرا

زیرا برون زین دیده ها منزلگهی بگزیده ام

تو مست با می سرخوشی

 من مست بی می سرخوشم

تو با دهان خندان لبی

 من بی دهان خندیده ام

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
سه شنبه 20 فروردین1387

پدر چند روزی است که صدایت نمی زنم ،

 چند روزی است که داد نمی زنم پدر ...

نمی دونم چرا اینجا  می نویسم ...!!

نمی دونم ولی یه حسی به من می گه اگه تو رو اینجا صدا بزنم .. به یه صدای جاودانه تبدیل می شه ..صدایی که همواره خواهد بود چون جاودانی تو...

همه می خوانند پس روح پدر نیز جاری است ....!

پدر تنهایم نگذار ، خودت بهتر از هر کسی می دونی این دنیا توهمی بیش نیست .هم خوشی هایش چنین است هم سختی هایش...

 

اقليم خدا را بجوي آنگاه همه چيز بر تو فرود خواهد آمد

بالاترين را جستجو كنيد،

بقيه اجزاي زندگي سر جاي خود قرار خواهند گرفت.

اين هدف از زمزمه هيو است.(اک)

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
یکشنبه 4 فروردین1387

 

 

 

چند روزی است که نمی دونم از دنیا چی می خوام؟!

نمی دونم چرا اینقدر زود ناراحت می شم؟!

حس می کنم درگیر یه خلا روانی ام که مثه یه جاذبه هولناک دائما منو به سمت خودش می کشه .

درد نمی کشم….                                  اما اشک می ریزم..!

فریاد نمی زنم ….                                اما اشک می ریزم…!

به مبارزه برنمی خیزم                           اما اشک می ریزم…!

از عالم و ادم کینه ای ندارم….                اما اشک می ریزم..!

به خداوند خدا ایمان و توکل دارم ….         اما اشک می ریزم…!

دیشب با اینکه خیلی خوابم می اومدولی سوال ذهنی ام خواب را بر من روا نمی داشت!

پس از مدتی تامل به نکته ای رسیدم :

که شاید من هنوز هم از زندگی ام متوقعم …

با اینکه توی این چند ماه کاملا زیرورو شده بودم و با تمام وجود فهمیدم که همه چیز در دست اوست اما بازهم توکلم 100% نبود

و من باید فقط اکنون رو ببینم و به قول سهراب سپهری زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است .

باید در لحظه زیست  و بی توقع از زندگی و مخلوقات پدر …

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~
سه شنبه 28 اسفند1386

 

دیروز روزه خنده داری بود....

سوار اتوبوس شدم که برگردم خونه ساعت حول وحوش 6 بود .خوشحال شدم که چه عجب اتوبوس خلوته ، نه مثه همیشه که فقط برای چند دقیقه ای طی مسافت باید قلبم رو تو دهنم حس کنم!گاهی وقتها با خودم فکر می کنم اتوبوس یه تمرینه واسه ضد ضربه شدن!.جالبه که شورای شهر داره به 50 تومانی شدن بیلیت ها فکر می کنه!اتفاقاً صبح که داشتم می رفتم کلاس توی راه همینطور با خودم فکر می کردم چقدر بشر دوستی ادما ازا یده هاشون می تونه مشخص بشه!آخه کسی نیست بگه بلیتها رو از 10 تومان کردین 30 تومان چه فرقی به حال مسافرین کرد ؟! فشارهای بدنی که بیشتر شد، تنفس که مختل تر شد و.....

و کارگر بیچاره ای که مجبوره سر صبح به خاطر یه لقمه نون بره دم خونه ها دنبال کارچی؟ ،آره خوب 50 تومان بده دیگه ، اون که نون نداره بخوره ،  50 تومن هم بده دیگه.بگذریم باز فردا می گن شایعه کردی که بلیتها می خواد 50 تومن بشه .

بنابرین به دوستان عزیز که اصلاًٌ به من سر نمی زنن بگم این فقط یه حرف بود حالا دیگه خدا عالمه....

کتابمو باز کردم تا اعصابم از دسته ترافیک خورد نشه که ناگهان هم زمان با یه صدای گوش خراش دیدم دختر جلوییم افتاد رو میله که جلوی صندلیش بود و ایستاده ها هم چند قدمی پرت شدن جلو...!

اتوبوس یه ترمزه بد جور زده بود ، نمی دونستم بخندم یا بگم وای چی شده !

خلاصه بگم یه ماشین از پشت به اتوبوس زده بود حالا ما وسط بلوار مجبور بودیم پیاده بشیم...

با خودم می گفتم چه خنده دار بود....اما هنوز هیچی ازآینده نمی دونستم...

وارد جزئیات نشم بهتره. من تاکسی سوار شدم اما اشتباه ...!

یه دفعه دیدم من ترمینال رسیدم!!!!گم شده بودم!تو دلم مثه نی نی ها می گفتم مامانی جونم انگار نه انگار که 21 سالمه!!

من اصلااونجاهارو بلد نبودم و خیلی چیزای تر سناکی دیدم که از ترس به خودم لرزیدم!

ولی واسه خودم و جامعه ام متاسفم ....ازآخر پس از کلی پرس و جو راه رسیدن به خونه رو پیدا کردم . مثه موشه کور که راه پنیر رو پیدا می کنه .

حالا می خوام تاکسی سوار شم ، کلی ماشین جلوم بوق می زدن ولی هیچ کدوم تاکسی نبود، فکر کردم چقدر فرهنگ جامعه پایینه و چقدر زندگی واسه قشر فقیر جامعه سخته ، نه از لحاظ مادی تامینن نه از لحاظه روانی ... امنیت اون جا واقعاً صفربود ، اما اون آدما مرتکبه چه ظلمی شدن که باید با این زندگی کنار بییان ؟!مشکل اینجاست که همه ى ادمای این جامعه فقط به فکر خودشونن ، همه، من هم همینطور . بعد اسمه خودمونن می زاریم مسلمون .

مجبور شدم کلی راه رو پیاده برم .اما نمی دونستم باید نگران باشم که چرا گم شدم و چه کنم یا به خودخواهی خودامون فکر کنم؟؟همیشه دو نوع سوال تو ذهنه منه که بی جواب می مونه معمولاً..ما همه سرمون رو مثه کپک کردیم زیر برف و........

آنان که تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند، مرده های خاموش و پلید تاریخند ، من و خدا و عشق این سه هرگز شکست نخواهند خورد . بزرگترین فاجعه ى بشریت از هم جدا افتادن این سه بعد وجودی است.

                                                   زنده یاد دکترعلی شریعتی 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط هانیه قانعی  | 

~ ~ ~