تبليغاتX
فراسو
جمعه 16 اسفند1387


شب ، تاریکی ، باران ، بی خوابی و صدایی که هردم فرا می خواندم

صدای باران چون گذشته ، مسکنی بر احساسات مرتعشم بود.

برخاستم روی لبه سنگی پنجره نشستم ، هوس جرعه ای اب در دلم غوغا میکرد ... ابی از جانب پدر...

صدا هم چنان در گوشم زمزمه می کرد (بم و تودار ) هانی ...هانی

وای که چقدر دلم برای چشیدن قطره ای زلال لک زده بود...

هانی ...هانی

اعصابم بهم ریخته بود ، مدام صدایم می زد ، از خشم فریاد زدم : خفه شو..

خشم ملتهبم ، فایده ای نداشت.

شب ، تاریکی، بی خوابی ، تفکرهای پوچ ، احساسات مرتعش ، صدایی کذایی و وزن بودن

شاید تنها راه رهایی ازاین کابوس ،خواب باشد!

روی تختم دراز کشیدم ، چشمانم را بستم .

هانی ....هانی

چند بار غلت زدم تا شاید خوابم برد و از شرش خلاص شوم ..

هانی ...هانی(بم و تودار)

صدا ، من ، صحرایی با خاک خاکستری ، حس وزنی چون پر سبک!

هانی...هانی

فریاد زدم : چرا دست از سرم بر نمی داری؟

هانی ..هانی

ناخواسته دویدم ....حس کردم باید فرار کنم تا از او دور شوم

بی درنگ و یک نفس دویدم .

هانی ...هانی

باز هم بود ،باز هم

صدا، من ، صحرایی با خاک خاکستری ،گامهای بلند و سبکم چون پر!

هانی ....هانی

بر سرعت خود افزودم ، جانم به لبم رسیده بود . هرچه سریعتر می دویدم باز هم صدا همانقدر دور بود که لحظه ای پیش نزدیک

چه باید میکردم؟!

دویدن مرا از این کابوس واقعی ، رها نمیکرد!

سرعتم را کم کردم ، باز هم همانقدر دور بود که لحظه ای پیش نزدیک!

یواشتر گام برداشتم ،، باز هم همانقدر دور بود که لحظه ای پیش نزدیک!

قدم زدم ،، باز هم همانقدر دور بود که لحظه ای پیش نزدیک!

ایستادم،، باز هم همانقدر دور بود که لحظه ای پیش نزدیک!

دور خود چرخیدم ،، باز هم همانقدر دور بود که لحظه ای پیش نزدیک!

تغییر جهت دادم .به چپ رفتم ،، باز هم همانقدر دور بود که لحظه ای پیش نزدیک!

به راست رفتم،، باز هم همانقدر دور بود که لحظه ای پیش نزدیک!

خداوندا ...من همواره در مرکزم ، هر چه میکنم ، هرجا میروم ، با هر سرعتی باز هم در مرکزم .

از خواب پریدم ، ساعت 3.42 نیمه شب بود.

هانی ...هانی

بازهم در مرکزم ..

لاف زدم ز جام او گام زدم ز گام او

عشق چه گفت نام او من نه منم نه من منم

... در مرکزم !...





 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
دوشنبه 8 مهر1387
شیشه اتاقم بخار گرفته یکی درجه شومینه رو تا اخر چرخونده شیشه اتاقم گریه می کنه ،اشکهاش رو می بینم شومینه حرارتش خیلی زیاده یکی بخاری اورده تو اتاق درجه بخاری هم رو اخرشه چراغ رو روشن می کنم ، روشن نمی شه یکی چراغ اتاقم رو سوزونده هوا گرمه،بیرون سرده اسمون بدجوری دلش گرفته،باد شاخه ی درختها رو جابه جا می کنه تق تق شاخه ها محکم به شیشه اتاقم می خورند هوای تو خیلی گرمه مثله افریقا قطرات بخار رو شیشه اتاقم میبینم شیشه داره گریه می کنه ،اشکهاش رو می بینم هوا خیلی گرمه می خوام پنجره رو بازکنم پنجره قفل شده یکی پنجره اتاقم رو قفل کرده می خوام قفلش رو بازکنم یکی قفل اتاقم رو شکونده بیرون باد می یاد... تو گرمه.... لبه پنجره چندتاشکلات کاکوئی افتاده شکلات ها دارن اب می شن خیلی گرمه یکی درجه شومینه رو زیاد کرده از بخاری بوی بدی می یاد لوله بخاری یه کم جابه جا شده یکی لوله بخاری رو دستکاری کرده بوی بدی به مشام می خوره،منواکسید کربن..! دود می یاد اتاق داره سیاه می شه شیشه داره گریه می کنه یکی درجه بخاری رو زیاد کرده یکی قفل شیشه قلبم رو شکونده یکی درجه شومینه وجودم رو تا تهش چرخونده یکی چراغ زندگیم رو سوزونده اتاقم نمی تونه ....نمی تونه دیگه نفس کشیدن واسش زجراورشده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
جمعه 29 شهریور1387
به نظر من نظریه ی زندگی هم جبره هم اختیار کاملا سهویه ...!اصلا اختیاری مطرح نیست و البته اون جبری که همه درنظر شونه هم مطرح نیست..فکر می کنم یه نوع جبره متضاده ! ادم وقتی میگه جبر توقع یه خروار ظلم و ستم و غارت و... داره در مقابل یه روح مظلوم .اما به نظر من این نوع جبر یه نوع جبر دوستانست که البته درکش بعضی اوقات واقعا سخته و شاید هم نشدنی... اما من می خوام از همین جبر هم لذت ببرم چون وقتی با خودم فکر می کنم که یه روزی سال 1400 می شه لرزه بر بدنم می افته ، انگار یه هو یه سطل اب سرد روم خالی می کنن و یکی دائم می گه پاشو هانی ! سال 1400 من می شم 35 ساله تا اون موقع باید چی کار کنم .....یاد کلاس دکتر خداپرست افتادم که می گفت یه دانشجوی خارجی ( یادم نمی یاد کجائی بود ) کاملا می دونست برنامه ی 20 ساله دیگش چیه، ریز به ریز و مو به مو ...من سر کلاس با خودم فکر کردم که چه احمقانه ، وقتی همه چی دست خداست برنامه ریزی که یه حماقته محضه !ولی حالا به این رسیدم که درسته که همه چی دست خداست ، درسته که به هر چی بخوام نمی رسم اما در واقع ما محکوم به زیستنیم لاقل باید از لحظمون لذت ببریم و تنها کسی می تونه لذت ببره که با برنامه زندگی می کنه، چون اونطوری احساسه مفید بودن می کنه ، چون احساس می کنه هست حتی اگر اینده برای اون نامشخص باشه منم می خوام لذت ببرم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
شنبه 11 خرداد1387

 

چه بی معنا پایان می یابد سرخوشیهامان!

دیروز آخرین اردوی دوران دانشجوییمان بود ، همه دورهم بودیم دوتا از بچه هامون سال دوم با هم ازدواج کرده بودن و توی اردو به مناسبت سالگرد ازدواجشون کیک و شیرینی آورده بودن.

خوش بودیم ...

 رها از هر استرس و اندوه بیشینه ای

هیچ کس به گذشته نمی اندیشید و نه آنچنان به آینده

افکارمان آزارمان نمی داد زیرا که هیچ تفکر پوچی در ذهنمان مجال خودنمایی را نمی یافت.

                   ...زمان درگذر بود...

هم چنان در شادی غرق بودیم ...

اما  به نحوی مطلع شدیم برادرجوان ملیحه در دریا غرق شده !

ملیحه ، عروس کوچولویی که تازه همون روز سالگرد ازدواجش رو جشن گرفته بود .

 

...

 

آری پایان می یابد .

شاید همین امروز

بهرحال پایان می یابد، مطمئن باش.

پایان می یابد حتی بی معناتر ازآ نچه انتظارش را داریم

شاید در خوشیها نیز نمی توان فارغ از هر انتظاری بود!

باز هم باید دانست که زمان می گذرد.

نباید لحظه ای رابی تامل به هویت زندگی گذراند.

 

زمانه همچون گذری است باید از این گذر گذشت

نه راه پیش دارد نه پس باید ازاین گذر گذشت

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 9 خرداد1387

 

چشمک آسمان...

حقارت زمین در نگاه من...

چرا ناراحت باشم ...

                       ....غمگینم ...

چرا غمگین باشم ...

وقتی زمین اینقدر حقیر است

شکستی ...؟

                    .... شکستم ....!

 

سکوت ...

پدر به من اموخت : یاغی نباشم ، ساکت باشم .

پدر هرگز مرا نمی شکند ....

هرگز.

من کودک پدرم .

توقع بیش از این از من نیست.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
دوشنبه 30 اردیبهشت1387
 

ادم از همه کس نباید توقع داشته باشه همه چیزو بفهمن . چون درکشون در اون حد نیست...

 

بگذریم .. من خیلی استرس دارم چون فردا ساعت ۶ نتیجه ها می یاد ... هر چی بشه ناراحتی نداره .امسال نشد ساله دیگه و چون من کاملا به خدا توکل کردم ناراحت نمی شم چون خدا می خواد....فقط از جوی که در روزای بعد تو  دانشکده حاکم می شه خوشم نمی یاد...

پدر به تو توکل می کنم .... هر انچه تو خواهی همین مرا بس است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387

 

حتی اگر به خاطرآرزوهایمان تموم این دنیا رو تصرف کنیم اونم نه تصرفی که حق کسی پایمال بشه ،

 نه تصرفی روا...

 اما

باز هم تهی هستیم حتی تهی تر از قبل ...!!

برو ..

بکوش..

.برای این کره ى خاکی ، اما چه نصیب تو می شود؟

هیچ چیز

جز زمینی شدن،

 جز فراموشی بارامانتی که یگانه پدر آسمانییمان

 بردوشمان نهاده، پدر من ،کودک تو در راههای زندگی گمگشته ام و نیازمند توام ، دست کوچکم را بگیر وتنهایم مگذار..امین.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387

 

پدر در این دنیا ما ضعیفیم و تو مقتدر ، آنقدر ضعیف و زبون که وقتی به ناتواناییمان فکر می کنیم نمیدانیم گریه کنیم یا بپذیریم ، نمیدانیم شاد باشیم که پروردگار قدرتمندی چون تو در برگیرنده تمام کاستیهایمان است یا اشک بریزیم که هیچ در دستان ما شکل نمی گیرد!!

آن اعتقادم( تفکر مثبت )فریبی بیش نبود فریبی که مرا از خود و خدایم دور ساخت....شاید اگر هیچگاه اعتقادی به تفکر مثبت نداشتم هم اکنون نمی توانستم این چنین با قاطعیت ردش کنم .... بازهم خوشحالم!!

زیرا که هیچ نیست که ارزش دلخوشی داشته باشد حتی رویاهایمان ... زیرا که وقتی به رویاهایمان میرسیم انگار به درک ان میرسیم که : عجب انتظار حقیری بود .

زیرا که نقاش خداست و سازنده رنگ نیز خداست...

زیرا که هیچ از ثانیه بعدی هستی خود نمی دانیم ...

هیچ نمی خواهم و از زندگی هیچ گله ای ندارم و نگران نیستم چون درک و اقتدار ومهر حامی من بس بالاتر از فهم من است. فقط می ترسم ثانیه ها بگذرند من هنوز در نقطه شروع ایستاده باشم....

آری این هم دست خداست، اما

.

.

.

.

.

.

روح خدا پذیرنده اما هاست؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
پدر.... در هیاهوی بودن تنها تو عشقمی دوستت دارم پدر ... دوستت دارم

پدر در هياهوي بودن فقط تو را ميخوانم ... پدر گوگولي من دوست دارم!!!.... پدر (جان لايتناهي) تو عشقي.....کي به خداش ميگه گوگولي!!؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~
سه شنبه 10 اردیبهشت1387

 

بعد از ظهری نحس!! 

قسم می خورم پدر جز به تو به هیچ نیندیشم... به هیچ.....

قصه شهر فرنگی دروغه...

پدر حتی اگر زندگی  دنبالم دوید من نمی خواهمش.....هرگز....

فکر راحت ، نفسی خوش ، دل من می طلبد.....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط هانیه   | 

~ ~ ~