لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
چه بی معنا پایان می یابد سرخوشیهامان!
دیروز آخرین اردوی دوران دانشجوییمان بود ، همه دورهم بودیم دوتا از بچه هامون سال دوم با هم ازدواج کرده بودن و توی اردو به مناسبت سالگرد ازدواجشون کیک و شیرینی آورده بودن.
خوش بودیم ...
رها از هر استرس و اندوه بیشینه ای
هیچ کس به گذشته نمی اندیشید و نه آنچنان به آینده
افکارمان آزارمان نمی داد زیرا که هیچ تفکر پوچی در ذهنمان مجال خودنمایی را نمی یافت.
...زمان درگذر بود...
هم چنان در شادی غرق بودیم ...
اما به نحوی مطلع شدیم برادرجوان ملیحه در دریا غرق شده !
ملیحه ، عروس کوچولویی که تازه همون روز سالگرد ازدواجش رو جشن گرفته بود .
...
آری پایان می یابد .
شاید همین امروز
بهرحال پایان می یابد، مطمئن باش.
پایان می یابد حتی بی معناتر ازآ نچه انتظارش را داریم
شاید در خوشیها نیز نمی توان فارغ از هر انتظاری بود!
باز هم باید دانست که زمان می گذرد.
نباید لحظه ای رابی تامل به هویت زندگی گذراند.
زمانه همچون گذری است باید از این گذر گذشت
نه راه پیش دارد نه پس باید ازاین گذر گذشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
چشمک آسمان...
حقارت زمین در نگاه من...
چرا ناراحت باشم ...
....غمگینم ...
چرا غمگین باشم ...
وقتی زمین اینقدر حقیر است
شکستی ...؟
.... شکستم ....!
سکوت ...
پدر به من اموخت : یاغی نباشم ، ساکت باشم .
پدر هرگز مرا نمی شکند ....
هرگز.
من کودک پدرم .
توقع بیش از این از من نیست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
ادم از همه کس نباید توقع داشته باشه همه چیزو بفهمن . چون درکشون در اون حد نیست...
بگذریم .. من خیلی استرس دارم چون فردا ساعت ۶ نتیجه ها می یاد ... هر چی بشه ناراحتی نداره .امسال نشد ساله دیگه و چون من کاملا به خدا توکل کردم ناراحت نمی شم چون خدا می خواد....فقط از جوی که در روزای بعد تو دانشکده حاکم می شه خوشم نمی یاد...
پدر به تو توکل می کنم .... هر انچه تو خواهی همین مرا بس است.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
حتی اگر به خاطرآرزوهایمان تموم این دنیا رو تصرف کنیم اونم نه تصرفی که حق کسی پایمال بشه ،
نه تصرفی روا...
اما
باز هم تهی هستیم حتی تهی تر از قبل ...!!
برو ..
بکوش..
.برای این کره ى خاکی ، اما چه نصیب تو می شود؟
هیچ چیز
جز زمینی شدن،
جز فراموشی بارامانتی که یگانه پدر آسمانییمان
بردوشمان نهاده، پدر من ،کودک تو در راههای زندگی گمگشته ام و نیازمند توام ، دست کوچکم را بگیر وتنهایم مگذار..امین.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
پدر در این دنیا ما ضعیفیم و تو مقتدر ، آنقدر ضعیف و زبون که وقتی به ناتواناییمان فکر می کنیم نمیدانیم گریه کنیم یا بپذیریم ، نمیدانیم شاد باشیم که پروردگار قدرتمندی چون تو در برگیرنده تمام کاستیهایمان است یا اشک بریزیم که هیچ در دستان ما شکل نمی گیرد!!
آن اعتقادم( تفکر مثبت )فریبی بیش نبود فریبی که مرا از خود و خدایم دور ساخت....شاید اگر هیچگاه اعتقادی به تفکر مثبت نداشتم هم اکنون نمی توانستم این چنین با قاطعیت ردش کنم .... بازهم خوشحالم!!
زیرا که هیچ نیست که ارزش دلخوشی داشته باشد حتی رویاهایمان ... زیرا که وقتی به رویاهایمان میرسیم انگار به درک ان میرسیم که : عجب انتظار حقیری بود .
زیرا که نقاش خداست و سازنده رنگ نیز خداست...
زیرا که هیچ از ثانیه بعدی هستی خود نمی دانیم ...
هیچ نمی خواهم و از زندگی هیچ گله ای ندارم و نگران نیستم چون درک و اقتدار ومهر حامی من بس بالاتر از فهم من است. فقط می ترسم ثانیه ها بگذرند من هنوز در نقطه شروع ایستاده باشم....
آری این هم دست خداست، اما
.
.
.
.
.
.
روح خدا پذیرنده اما هاست؟!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
پدر در هياهوي بودن فقط تو را ميخوانم ... پدر گوگولي من دوست دارم!!!.... پدر (جان لايتناهي) تو عشقي.....کي به خداش ميگه گوگولي!!؟![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط هانیه
|
بعد از ظهری نحس!!
قسم می خورم پدر جز به تو به هیچ نیندیشم... به هیچ.....
قصه شهر فرنگی دروغه...
پدر حتی اگر زندگی دنبالم دوید من نمی خواهمش.....هرگز....
فکر راحت ، نفسی خوش ، دل من می طلبد.....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط هانیه
|